همچون آسمان باش ...

قدر نعمت عمر را دانستن (پند و اندرز)

«عزیز الدین نسفی» درباره استفاده از فرصت¬ها چنین می¬نویسد:

«ای درویش! حیات را به غنیمت دار، و صحت را به غنیمت دار، و جوانی به غنیمت دار، و جمعیت و فراغت را به غنیمت دار، و یاران موافق را و دوستان مشفق را به غنیمت دار، که هر یکی نعمتی عظیم¬اند و مردم از این نعمت¬ها غافل¬اند. و هر که نعمت نشناسد از آن نعمت برخورداری نیابد. و این نعمت¬ها هیچ بقا و ثبات ندارند، اگر در نیابی خواهند گذشت، و چون بگذرد، هر چند پشیمانی خوری، سود ندارد. امروز که داری، به غنیمت دار، و هر کار که امروز می¬توانی کردن، به فردا مینداز که معلوم نیست که فردا چون باشد.

ای درویش! تو از اینها مباش که چون نعمت فوت شود آنگاهش قدر بدانی که بعد از فوت نعمت، قدر دانستن هیچ فایده ندهد. با وجود نعمت، اگر قدر نعمت را بدانی توانی که آن را به غنیمت داری».

بخشی از نصیحت¬های سعدی نیز به توصیه به استفاده از فرصت¬ها به ویژه فرصت بی¬مانند جوانی اختصاص یافته است. همانند:

نشاط جوانی ز پیران مجوی

که آب روان باز ناید به جوی

دریغا که فصل جوانی برفت

به لهو و لعب زندگانی برفت

دریغا چنان روح¬پرور زمان

که بگذشت بر ما چو برق یمان

چه خوش گفت با کودک آمرزگار

که کاری نکردیم و شد روزگار

فراغ دلت هست و نیروی تن

چو میدان فراخست گویی بزن

قضا روزگاری ز من در ربود

که هر روزی از وی شب قدر بود

من آن روز را قدر نشناختم

بدانستم اکنون که در باختم

دریغا که بگذشت عمر عزیز

بخواهد گذشت این دمی چند نیز

گذشت آنچه در ناصوابی گذشت

ور این نیز هم درنیابی گذشت

کنون وقت تخم است اگر پروری

گر امید داری که خرمن بری

غنیمت شمار این گرامی نفس

که بی¬مرغ قیمت ندارد قفس

مکن عمر ضایع به افسوس و حیف

که فرصت عزیز است و «الوقتُ سَیْف»

چو ما را به غفلت شده روزگار

تو باری دمی چند فرصت شمار

حافظ نیز سروده است:

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

تجارت عَمْر (نکته)

«آدمی را بدین عالم غریب ـ که عالم آب و خاک است ـ به تجارت فرستاده¬اند؛ اگر نه، حقیقت روح وی علوی است، و از آنجا آمده است، و باز آنجا خواهد شد. و سرمایه وی در این تجارت عمر وی است، و این سرمایه¬ای است که بر دوام در نقصان است: اگر فایده و سود هر نفسی از وی بنستانند سرمایه به زیان آید و هلاک شود. و مَثَل وی چون مردی است که سرمایه وی یخ بود، در میان تابستان تا می¬فروشد، و منادی همی کند که «ای مسلمانان، رحمت کنید بر کسی که سرمایه وی می¬گدازد.» همچنین سرمایه عمر بر دوام می¬گدازد. چه، جمله عمر ما انفاس معدود است در علم حق ـ تعالی. پس کسانی که خطر این کار بدیدند انفاس خود را مراقبت نمودند، که دانستند که هر یکی گوهری است که به وی سعادت ابد صید توان کرد، و بر وی مشفق¬تر از آن بودند که کسی بر سرمایه زر و سیم باشد».

وقت غنیمت شمار

ورنه چو فرصت نماند

ناله که را داشت سود

آه کی آمد به کار

(شیخ بهایی)

اغتنام فرصت (اشعار نغز)

فرصت غنیمت است غنیمت رها مکن

بشنو نصیحتی و نصیحت رها مکن

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت شمار امروز را

(سعدی شیرازی)

***

سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار

وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را

(سعدی شیرازی)

***

آن عقل که در راه سعادت پوید

هر لحظه تو را به صد زبان می¬گوید

زنهار نگه¬دار تو فرصت که نه¬ای

زان تره که بدروند و دیگر روید

***

ای که می¬خسبی به شب¬های چنین

آخر از روز چنان اندیشه کن

تیر فرصت در کمان جهد توست

می¬رود تیر از کمان اندیشه کن

دل به باد آرزوها بر مده

ناتوانی تا توان اندیشه کن

بهر سود اندر خطرها می¬روی

سود دیدی از زیان اندیشه کن

این زمان اندیشه بی¬کار است و فکر

کار خود را این زمان اندیشه کن

***

چشم گیتی تویی، مرو در خواب

فرصت از دست می¬رود دریاب

نگارش در تاريخ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 توسط احسان |

اسلایدر